لذتی ندارد
وقتی پرنده ای
با بال تو پرواز میکند
...
این عمق منم
دنیایی از رنگین کمان
که هر روز پشت یک رنگی ام
کلاغ میشوم
...
بخواب عزیزم
لذتی ندارد
وقتی ببینی تمام باد بادکها
سرگردان آسمانند
و تو
با پاهای کودکانه ات
توی دلم
به عمقی لگد میزنی
که هرگاه به دنیا بیایی
ارحم الراحمین من
چشمهای تو را به آسمان می پاشد...
...
بخواب دخترم
خدا همین نزدیکی هاست
همین بالابالاها
مینا صدیقی
رشت
بهار ۱۳۹۰
غریبم...
.
.
.
غم فاصله ها روی دوشم افتاده
خیال پیاده شدن ندارد
غم چیزی شبیه یک مشت هرزگی
که این روزها نجیبه دامنم را زیر سوال میبرد
من طاقت سنگسار شدن دارم پدر
ولی تحمل دلخراشی دلم را نه!!
دلم را روی قاب کثافت میخ کرده اند
و چشمانم را
به نگاه مردهایی دوخته اند
که هر چه پلک میزنم
فقط مردی را میبینم
که خود _همسرم ... !!! باور کن پدر
باور کن
من روی هیچ کثافتی بالا نیامدم...
18/5/89
لاهیجان
برای مهربانی همسرم...
باران که ببارد
خدا مقدس ترین چیزیست
که به آن فکر میکنم!
و تو لبخند همین بارانی
که خدا برایم نازل کرد.
مینا صدیقی
بهار ۸۹
برای همه ی کسانی که احساس ارغوانها را میفهمند...
نیمی از من
به دروغی شبیه است
که با چشمهای بی گناه تو نسبتی نداشت
و حالا
تمام من
در فصل شعرهای زخمی از پا درآمده است
چقدرتو را کم دارد
باران چشمهای خسته ام
که نبودنت را دمادم هاشور میزند
باران که ببارد
(ازتو) انباشته میشوم
و آغوش من ای کاش
آنقدر بزرگ بود
تا
همه ی رگه های مهربان تنت
در آن جاری میشدند.
توضیح:
سطر پایان اینکار رو با نظر و پیشنهاد ارزشمند جناب کوروش همه خانی عزیز تغییر میدم
و به جای واژه " جا میشدند" / "جاری میشدند " رو جایگزین میکنم..
ممنونم آقای همه خانی که اینهمه مهربانید.
مینا صدیقی
هر شب خودم را دست کم میگیرم
دستهای تو را بگیرم
فرقی نمیکند زن باشم یا نباشم
تا اینجای زندگی زنت نبودم
لابد
زیر دندانم مزه کرده ای
که میتوانم سقوط کنم از تو
و یا خیال کنم این چای
طعم شیرین چشمهای تو را میدهد
به گمانم بدجوری جا
خالی داده ام
به دستهای از راه نرسیده
و کودکی که از سینه هایش شیر میخورم
لطفا چشمهایم را اهلی کن!
این همه در به دری به من نیامده است.
لاهیجان
تابستان۸۸
آفتاب امروز صبح چنان واضح و روشن به سخن در میاید که اگر میتوانستم از چیزهایی که میگوید یادداشت بردارم میتوانستم زیباترین کتابهای تمام دوران را بنویسم. کریستین بوبن
روی تن کدام شعرم دویدی
که کلمه ها دست و پا گیرم میشوند
میدوم
آنسوی تو
شبیه ماده گرگی که
بوسه هایم را زوزه میکشد
کمی عاشقانه تر
توی سرفه های بی حوصله ات
من را بالا بیاور
من
روی هیچ تختی جا نمیشوم
روی هیچ خیالی
حالا که خیالت
از تختخواب جا ماند
و یک دل سیر نخوابیدی
...
این کوچه
خواب تو را به بن بست میبرد
وقتی به موهای دخترکی آویزانم
و به احترام عاشق شدنش
حتی بلد نیستم
سکوت کنم.
دو باره
دستهایت را نفهمیدم
دوباره نفهمیدم
به تو که میرسم
تودرتوی چشمهای شیطان کوه
سنگینم.
طاقت حلق آویز نگاهت را
نه !!
ندارم
فقط میتوانم آبستن چشمهای مهربان تو باشم.
فردا اگر
پیچکهای پیچ خورده ی احساسم
روی تنت پیچید
نگو
دستهای تو بود که برایم نی لبک میزد.
هی آقا !!
دستی که برایم
فرستادی
جایی برای گرفتن نداشت
که هنوز
با نگاهت
قمار میکنم
یک چشم میبازم ...
فردا
با لبهایم
خودت را ببوس
اصلا
تمام من را
برایت تدارک ببین
شاید
سرتاسر سربه هوایی ام را
عاشق شوم!!!
1..از هرزگی ام کم کن
خیالم را
روی تن کلاغها
سفید کنم
بیا
کمی باران برداریم
خشک بخوریم به آسمان
به رطوبت اشک
به هم
وبرگردیم
جایی که
کلاغها هم عاشق میشوند.
2..پشت چشم نازک میکنی
از نگاهت لیز بخورم
نگاه کن!
من
کف دستهایت اتفاق افتادم
نه چشمهایی که مدام
لای موهایم
شانه میخورند
اینجا
روی دلتنگی ام
بمان
من عاشق دوستت دارم توام.


